زنگ بازی
اون روز هم از همه جلو افتادم این قدر زیاد که وقتی وایستادم کسی نبود پشتم ! صبر کردم تا بقیه بیان ! هوا عالی بود ، همه اومدن ، گذاشتم همه جلو بیفتن ، دو تا سر بالایی رو با پررویی تمام با دوچرخه بی دنده رفتیم بالا ، سر سومی همه بریدیم ، خندیدیم، پیاده شدیم و خودمونو با دوچرخه کشیدیم بالا ! همه داشتیم یخ میزدیم، برای اولین بار با اینکه کلی چایی خورده بودم تو اون هوای سرد جیشم نگرفت تا همه رو سر دستشویی پیدا کردن کلافه کنم !!!
بارون دیگه خیلی تند شده بود ، پشت هممون هم گلی بود ، با همه قدرت پا زدیم تا برسیم به جای اول . تو سالن دوچرخه ها همه به قیافه هم میخندیدیم . رییس گروه اومد ! رییس شرکت بچه هایی بود که من باهاشون آشنا شده بودم . آدم شوخ طبعی بود، کلی تدارک صبحانه دیده بود ، دخترش به من اصرار میکرد بریم اسکوتر بازی ! من هم که میخواستم توی این بارون از زیرش در برم بهش یاد دادم چه جوری با گربه ای که اومده بود نزدیک مادوست بشه تا بیاد به سمتش .
بعد از صبحانه دیگه بارون کلاً بند اومده بود، تصمیم گرفتیم استوپ هوایی بازی کنیم ! بازیمون این قدر هیجان انگیز شده بود که من نمیخواستم تموم شه ! عین یه بچه ذوق میکردم وقتی یکی توپ رو مینداخت بالا اسم منو میگفت ( اسمم رو تو بازی گذاشته بودن قدرت!) تا من توپ رو بگیرم و بگم استوپ !!
کاش میشد لا اقل ماهی یک بار همگی جمع شیم و بازی دوران بچگیمون رو دوباره تکرار کنیم . من اون روز خیلی چیزا درباره خودم موقع بازی کردن یاد گرفتم . روز شماری میکنم واسه بازی بعدی .