بوی بهار

نسیم خاک کوی تو بوی بهار میدهد
شکوفه زار موی تو بوی بهار میدهد
چو دسته های سنبل کنار هم فتاده ای
به روی شانه موی تو بوی بهار میدهد
چو برگ یاس نورسی که دیده چشم من بسی
سپیدی گلوی تو بوی بهار میدهد
تو ای کبوتر حرم ترانه های صبحدم
بخوان که های و هوی تو بوی بهار میدهد
برای من که جز خزان ندیده ام در این جهان
بهشت آرزوی تو بوی بهار میدهد

زنگ بازی

میدونستم قراره روز خوبی باشه. از روز قبلش تصمیم گرفتم دیگه وقتی میرم تفریح عذاب وجدان نداشته باشم که چرا خواهرم رو هم با خودم نبردم ! رفتیم چیتگر با یک گروهی که فقط دوستم رو توشون میشناختم. موقعی که رسیدیم بقیه نیومده بودن، بارون شروع شد. همه اومدن ! از جمعشون خوشم اومد. دوچرخه کرایه کردیم و همگی پشت هم راه افتادیم به سمت پیست. بارون تند تر شد ! اما هیشکی وای نایستاد ، من هم تعارف را کنار گذاشتم و دست از فروتن بازی کشیدم و جو منو فرا گرفت و با این نیت که میخوام ضربان قلبم رو بالا ببرم با تمام سرعت پا زدم تا از همه جلو بیفتم ، این حس جلو افتادن خوشبختانه یا بد بختانه همیشه باهام بوده ، حتی وقتی دارم یه جا پیاده راه میرم سعی میکنم این قدر تند باشه که هم به اطراف توجهی نکنم و هم از همه جلوتر باشم !

اون روز هم از همه جلو افتادم این قدر زیاد که وقتی وایستادم کسی نبود پشتم ! صبر کردم تا بقیه بیان ! هوا عالی بود ، همه اومدن ، گذاشتم همه جلو بیفتن ، دو تا سر بالایی رو با پررویی تمام با دوچرخه بی دنده رفتیم بالا ، سر سومی همه بریدیم ، خندیدیم، پیاده شدیم و خودمونو با دوچرخه کشیدیم بالا ! همه داشتیم یخ میزدیم، برای اولین بار با اینکه کلی چایی خورده بودم تو اون هوای سرد جیشم نگرفت تا همه رو سر دستشویی پیدا کردن کلافه کنم !!!

بارون دیگه خیلی تند شده بود ، پشت هممون هم گلی بود ، با همه قدرت پا زدیم تا برسیم به جای اول . تو سالن دوچرخه ها همه به قیافه هم میخندیدیم . رییس گروه اومد ! رییس شرکت بچه هایی بود که من باهاشون آشنا شده بودم . آدم شوخ طبعی بود، کلی تدارک صبحانه دیده بود ، دخترش به من اصرار میکرد بریم اسکوتر بازی ! من هم که میخواستم توی این بارون از زیرش در برم بهش یاد دادم چه جوری با گربه ای که اومده بود نزدیک مادوست بشه تا بیاد به سمتش .

بعد از صبحانه دیگه بارون کلاً بند اومده بود، تصمیم گرفتیم استوپ هوایی بازی کنیم ! بازیمون این قدر هیجان انگیز شده بود که من نمیخواستم تموم شه ! عین یه بچه ذوق میکردم وقتی یکی توپ رو مینداخت بالا اسم منو میگفت ( اسمم رو تو بازی گذاشته بودن قدرت!) تا من توپ رو بگیرم و بگم استوپ !!

کاش میشد لا اقل ماهی یک بار همگی جمع شیم و بازی دوران بچگیمون رو دوباره تکرار کنیم . من اون روز خیلی چیزا درباره خودم موقع بازی کردن یاد گرفتم . روز شماری میکنم واسه بازی بعدی .


پ.ن : اون همه جو زده شدنها علایم خودش رو نشون داد امروز ! عضله های باسن و داخل رونم درد میکنه مثل اردک راه میرم. مثلاً هفته ای 3 روز میرم ورزش اگه اینم نبود لابد مثل شتر مرغ مجبور بودم راه برم !