عدالت

امروز تو مترو یه دختری رو دیدم ، از این بیسکوییت کاکائوییها میفروخت. خیلی لاغر و رنگ پریده بود. داشت آلوچه رو با یه ولعِ خاصی میخورد. فهمیدم اون دستفروش آلوچه فروش یه دونه بهش داده. به زور میشد گفت پونزده سالشه. قبلاً هم دیده بودمش. همون لباسای رنگ و رو رفته تنشش بود. کلاً تو مترو خیلی از این فروشنده ها میبینم. خیلیاشون بچه به بقل دستفروشی میکنن. اما جالب اینه که خیلیاشون تپل مُپلن، لپاشونم از من گلی تره. با دیدن دستفروشای جور واجور کما بیش میتونم تشخیص بدم کی واقعاً محتاجه. دختره واقعاً از سوء تغذیه رنج میبرد. از تو کیفم یه دونه از این شکلاتای نانی خوشمزه ها در آوردم. از سرش فقط یه کم کنده بودم . مونده بودم بهش تعارف کنم یا نه. بهش گفتم این آلوچه رو میخوری بد تر ضعف میکنی. گفت دیگه چیزی گیرم نیومد بخورم. نکته رو داشتین؟؟؟!! گفتم بیسکوئیت کاکائویی میفروخت. شکلاتمو بهش دادم. تشکر کرد.. با چه ولعی میخورد. 

بعضی وقتا به عدالت خدا شک میکنم. و به دنیایی که داریم توش زندگی میکنیم و خودمون ساختیمش. که سهم بعضیا از زندگی چیه؟؟

نکات زندگی

وقتی آدم از یه برحۀ سخت تو زندگیش عبور میکنه به چند تا نکته پی میبره. اصولاً اگه بعد از اینکه آدم دهنش سرویس میشه به "نکاتی" پی نبره خیلی گاگوله به نظر من..

من تازه به این نکته پی بردم که فقط تو شرایط سخت میتونم با درونم کلنجار برم و خودمو بهتر بشناسم. نمیدونم اگر باز هم تو شرایط سخت باشم خودمو دیگرانو هی سرزنش میکنم و باز هی دنبال مقصر میگردم یا نه؟وقتی مشکلاتم تا حدودی بر طرف میشه و خودمو پیدا میکنم همش به خودم میگم چرا هوشمندانه تر برخورد نکردم. چرا خنگ بازی در آوردم. و هزار تا چرای دیگه.

 من تازه پی بردم که زن بودن توی ایران یعنی چی. تازه دارم یواش یواش تبعیضهای جنسی که جامعه (همۀ جامعه ، چه زنش چه مردش) به دخترا تحمیل میکنه رو درک میکنم.

پس کِی؟

من اینجا کم سر میزنم چون فِک میکنم باید یه مطلب توپ داشته باشم. تو رشته مورد علاقم اپلای نمیکنم چون فکر میکنم اصلاً شرایط لازمو ندارم، به رابطه ام با دوس پسرم و احساساتِ اون فک نمیکنم چون میگم بذار یه سری کارام تموم شه بعد بهش فک میکنم. هی میگم تو وبلاگ انگلیسی بلاگ اسپاتم یه ژست بفرستم میگم حالا بعداُْ میرم شونصد تا سایتای جالب پیدا میکنم نصفه میخونم سِیو میکنم میگم بعداً میخونم، بعدنم اصلاً یادم نمیاد چی چی سِیو کردم. ایمیل باز میکنم باید همون موقع جواب بدم میگم ولش کن بعداً.. درسای دانشگاهو نمیخونم میگم حالا وقت دارم "بعداً" انجام میدم. به دوست جون جونی دوره دبیرستانم زنگ نمیزنم میگم حالا بعداً وقت هست،  

پ.ن۱ : من فقط این طوریم یا بقیه هم مثل منن؟

پ.ن۲ : چیز بدیه این تعلل

یک نکته

آدم ممکنه هزار تا مطلب راجع به امید، اعتماد به نفس ، رشد ، عشق و از این جور چیزا بخونه و همشونم تایید کنه. اما اون جمله ای که خودش مینویسه یه چیزه دیگست. 

تغییر اساسی

تغییر تغییر تغییر.. در عین اینکه یه ترسی توش هست ، اما هیجان هم داره. پا گذاشتن به یک دنیای نا شناخته، با برنامه ریزی قبلی، ملاقات آدمهای جدید با طرز تفکرای جدید، آیا باید دانسته های قبلی رو دور ریخت؟ یا دسته بندیشون کرد؟ یا یه جا برای برگشت هم گذاشت؟ یا با سرعت ۲۲۰ کیلومتر با کل تجهیزات گازشو گرفت و به سمت تجربه جدید رفت؟..

پ. ن : تغییر رشته ام از مهندسی به حقوق برای کارشناسی ارشد قطعی شد !!!!!!!!!!