قانون !

ببینم ! فقط من این طوری فک میکنم یا بقیۀ هم سن و سالای من هم همین عقیده رو دارن؟؟!! مامان بابای من سر تربیت خواهر اینجانب جاهایی که نباید سخت بگیرن سخت میگیرن و جاهایی که باید بهش آزادی عمل بیشتری بدن بدتر سخت گیری میکنن و اعتماد به نفسشو در حد زیادی میارت پایین !! البته با بچه ای مثل خواهر من سر و کلّه زدن اعصاب فولادین میخواد ، بنده که بابا مامانش نیستم و گاهی هم ازش به دورم از گزندش در امان نیستم دیگه چه برسه به والدین بیچارم که باید شمری مثل اونو تحمّل کنن !! ولی نه خداییش من میبینم بیشتر پدر و مادر ها اصلاً مدیر خوبی برای تربیت نیستن و این جامعه به کجا میخواد بره ..

اتفاقّاً وقتی نیگاه به قوانین همین مملکتِ با شیش هزار سال تمّدن میکنم میبینم ای دل غافل دقیقاً جاهایی که قانون باید سخت بگیره و جنایت کارها و اسید پاش ها و دزدها و قاتل ها رو یه گوش مالی درست و حسابی بده خیلی شل گرفته قضیه رو و جاهایی که حق هر کسی و بقیه جاهای دنیا وقتی میگیم به خاطر مانتو کوتاه و موی بیرون و هزار تا از این قرطی بازیها ممکنه بری زندان با دهن باز نگات میکنن !! به این نتیجه میرسم که ما و فرهنگ ما و جامعۀ ما پر از مشکلِ ، اون هم مشکلاتی که صدها سال باید طول بکشه تا شاید بلکه شاید ذره ایش حل بشه.. اینجاست هر کی جدیداً میاد از تمدن 2500 ساله حرف بزنه میخوام بگیرم جِرش بدم ..آخه داداش یه نگاه به خودتو اون عقده های بر آورده نشدۀ خودتو باباتو جد و آبادت بنداز ببین چه جوری به فاک رفتن و رفتیم بعد بیا بادی به قب قبت بنداز و در مدح پادشاهان و تمدنی که تو حتی چهار تا خط تاریخشو نخوندی نطق ها سر بده که گوش فلک کر بشه بلکه مخ یه بیسوادی مثلِ خودتو بتونی بزنی ..

تِک

از دیشب همش بهش فکر میکردم، "مهرام دوری" معلمی که سه سال با حرفها ، منش و حرکاتش زندگی کردم. روی یک کتاب معمولاً چند ماهی وقت میگذاشتیم ، بحث میکردیم ، سوال میپرسیدیم و ازمون سوال میکرد.. خیلی از لحظه هاش هنوز یادم هست، با لباسای راحت سفید میشستیم و بیشتر موقع ها خوندن از من شروع میشد و ترجمه که همش ازش در میرفتم و سعی میکردم فقط مفهوم رو بگم.. من یه فنچ بیس ساله بودم اون موقع، کتابها رو برداشتم دوباره دارم میخونم.. یا اون موقع من خنگ بودم یا الآن خیلی با شعور شدم ، چون اصلاً الآن مفهوم همۀ اون کتابها برام عوض شده خیلی بیشتر لمسشون میکنم.. بالاخره هورمونها هم بی تاثیر نیستن .. دیگه اگه آدم قرار باشه همون جوری کم عقل و کم شعور باقی بمونه که دیگه هیچی !!! 

میدونستم برای پیدا کردن شماره تلفنش سراغ موبایلم نباید برم ، چون تا حالا چهل تا گوشی گم کردم و شماره ها به فاکِ فانی رفته .. رفتم سراغ کارتون های قدیمی، یه دفترچه تلفن پیدا کردم.. جلد سبز سیمی، مطمین نبودم شمارشو اون تو نوشته بودم یا نه ، میم و بله اونجا بود با آدرسش، یه دوری توی دفترچه زدم... چه اسمایی..،  باید به همشون زنگ بزنم، چه خاطراتی اومد از جلوم رد شد، همه مالِ هفت هشت سالِ پیش، ولی چه قدر دیر گذشت، انگار همش مالِ بیس سالِ پیش ،

چه خوب شد شد که شماره ها رو تو دفترچه نوشتم ، و توی هارد و مموری و از این کوفت و زهر مارها "سِیو" نکردم..حتّی چند صفحه اسم کتابایی بود که دوست داشتم وقتی به بلاد کفر میرم و یا کسی از بلاد کفر داره میاد این ور برام اوریجینالشو ور داره بیاره... بعد منِ خنگ همش فک میکردم لیست این کتابا رو کدوم گوری گذاشتم.. 

آدمهایی هستند الآن که تعدادشون از انگشتهای دستم بیشتر نیست و این آدم ها زندگی رو برای من قشنگ کردند، بعضی هاشون رو دیدم و عدّه ای رو نه... این اینترنت لعنتی، تعداد انگشت شماری وبلاگ زندگی منو عوض کردند، دونستن اینکه این آدم ها هستند و به طرز خوشایندی همه چیز رو زیر سوال میبرند و فقط نوشخوار نمیکنند و به دنبال جلب توجّه کسی نیستند زندگی رو برام شیرین میکنه..

حالا لعنت به تکنولوژی یا ...؟!

باید برم مهرام رو ببینم..

بودن..

اینجا هستم . ایران ... فکر میکنم یه کمی بزرگتر شدم ، پوست انداختم . چرا بزرگ شدم؟ چون به ککم هم نمیگزه که کی چی و چه جوری فکر میکنه در مورد دنیای اطرافش و "من" . این برام خیلی ارزش داره . گاه گاهی دنبال اثبات چیزی هستم امآ نه به شدّت سابق . هنوز هم عصبانی میشم و خودمو میخورم اماّ نه ب حدّ مرگ ... خودمو و فرهنگی که توش بزرگ شدم رو زیر سوال میبرم ، دیگه چیزی برای افتخار کردن بهش ندارم و این یعنی آزادی و باز بودن ، امآ هنوز رو بعضی مسایل باز نشدم ، هنوز حساسم.. یه چیزایی تو خونمه و نا خود آگاه میزنه بیرون و منو به تعجّب وا میداره ..  ولی هنوز کلّه خرم ، این همون چیزی که زندگی رو برام هیجان آور و دوست داشتنی میکنه !!!

خودشناسی !

من چرا عادت دارم همه رو بزرگتر از اون چیزی که هستند ببینم؟!

زندگی ، صحنۀ تئاتر

عجب زنیِ این سوسن تسلیمی ، چه شخصیتی رو واقعاً تئاتر و سینمای ایران از دست داد ..

نگاهش بسیار پر نفوذ و پر از عزّت نفسه ، خدا حفظش کنه . واقعاً تئاتر رو کار نمیکنه بلکه زندگی میکنه . 

بعد از دیدن این مصاحبش به این نتیجه رسیدم که همین زندگی که از صبح پا می شیم به این هدف که جایگاه و موقعیت کاریمون رو بهتر کنیم صحنۀ تئاتره ، نباید حتی یک لحظش رو به خاطر داشتن لحظات بهتر در آینده هدر داد ، باید تماماً بازی کرد ..

در باب افسردگی و مهاجرت

این مطلب ابدیت بهانه ای شد تا من هم اینجا هر چند برای یاد آوری به خودم چیزایی که به نظرم مهّم میاد رو بنویسم.

انصافاً این نوشتۀ جناب ابدیت خوب دسته بندی شده بود و علمی هم بود و نشون از تآمل خود نویسنده و درگیری ذهنیش با این مسآله داره . 

دربارۀ افسردگی به صورت علمی شاید وب سایت کم نباشه امّا اینکه بیایم راجع به این مساله و تجربیات شخصی که به درد بقیه هم بخوره بنویسیم من تو وبلاگها کم دیدم. این یک مساله ، مسالۀ بعد دربارۀ دانشجو بودن و مهاجرت به صورت دانشجویی که خوب راجع به این علما در وبلاگهای مختلف نظر دادند و پستهای بس طولانی نوشتند . یک تجربۀ مشترک در بین همشون هست و اون اینکه برای مهاجرت نمیشه نسخه پیچید و فرد به فرد فرق میکنه . خوب این درست ولی من فکر میکنم بیشتر ما ایرانیها تو فرهنگی بزرگ شدیم که ماها رو احساساتی بار میاره ، که خوب باز فرد به فرد درجه داره و فرق میکنه ، من نه جامعه شناسم نه روانشناس ، فقط دارم دیدگاه هام رو میگم .

امّا حالا اینا اصلاً چه ربطی به هم دارن ؟!!! خوب ببینید ، من زمانی که در ایران بودم اطرافیان به من میگفتند که تو آدم احساساتی نیستی و یا اگر هم هستی کم بروزش میدی و به خودت مسلطی و خوب این طور آدم ها نسبت به بقیه راحت تر مهاجرت میکنن و با دوری کنار میان یا حتی به من میگفتن تو که ککت هم نخواهد گزید ، حالا بماند که معیار این حرفاشون چی بود ! 

بعد از ترک ایران میتونم بگم که شاید 2 ماه اوّل آدم سرش گرمِ محیط جدیده با همۀ چیزای جدیدش امّا بعد از اون تازه و کم کم جای خالی افرادی که کنارتون بودن و حالا نیستن رو حس میکنید ، آدمهایی میان تو مخیلتون که شاید فقط یک یا دو بار دیده باشینشون و دورا دور میشناختیشون اما دوست داری تلفن رو برداری و بهشون زنگ بزنی ببینی دارن چی کار میکنن و فقط چند تا خاطرۀ کوچیک قدیمی زنده بشن ، صبح ها به یاد همین آدم ها بیدار میشی ، روزها یادشون میکنی و شبها میگی کاش فقط خوابشون رو ببینم ! برای من تمام بدی ها از بین رفت و فقط خوبی آدم ها و محیط به خاطرم موند ، نه که لحظات بد نداشتم که کدوم جوونی که بعد از انتخابات تو ایران بوده باشه و اون صحنه های آدم کشی و دیده باشه و از یادش بره ، اما خوب انگار بعد از ترک اونجا آدم وارد یه طونل از خود بی خود شدگی میفته !

و امّا توصیه به دانشجویانی که قصد ترک ایران رو دارند : به هر ترتیبی شده وارد کامییونیتی های مختلف بشید ، از رقص و آواز گرفته تا دوره های درسی و ورزشی  و موسیقی و کوهی و آبی ، یادتون باشه که درس مهمه اما اول ببینید چی شما رو زنده نگه میداره . مهارتهای ارتباطی خوب رو کسب کنید ، برای این اجتماعات و دوستانتون وقت بگذارید ، وقت برای درس خوندن همیشه هست امآ زمانی که با محیط نا آشنا هستید و آدم های زیادی رو نمیشناسید براش وقت بذارید چون وقتی روحیتون از دست بره دیگه درس هم نمیخونید ! این چس و فیس باری هایی که تو ایران داشتید که من با فلانی و فلانی یا با فلان گروه وفعالیت حال نمیکنم و اینا میخوان فقط وقت من رو بگیرن بریزید دور ، ترس هاتون رو کنار بگذارید،  باید یاد بگیرید چه طوری با همه ارتباط بگذارید و چه طوری از محیط استفاده کنید . 

فعلاً همین ..

درس های زندگی

تا اونجایی که در توانت هست برای چیزی که دوست داری و یا حتی اون چیزهایی که دوست نداری وقت بگذارو و کار کن ، هیچ وقت از اینکه براش زیادی وقت گذاشتی پشیمون نمیشی !

غیبتی طولانی

این مدتی که نیومدم و ننوشتم به خاطر یک دلیل ساده بود که خیلی واضح بود اماّ از اونجایی که من به همه چیز دقت میکنم به جز اون چیزی که دم دستِ و نزدیکه و هر بابا قوری میبینتش الّا من، شاید حتی حسش هم نکردم و اون این بود که با خودم قهر بودم ، اون این بود که فکر میکردم خوب حالا که من از اون مملکت زدم بیرون دیگه یه آدمه دیگه ای شدم ، غافل از اینکه این مرز ها ساختۀ خود بشره و این جدا بینی ها و تافتۀ جدا بافته ها محصول به اصطلاح فکریِ آدمِ تکنولوژی زدۀ امروزیه که به برکت فیس بوک و توییتر و جی میل و یاهو و هزار تا کوفت دیگه نمیتونه تو لحظۀ حال زندگی کنه، آدمهایی که ریدن به این دنیا و وای به حالت اگه از یه کشور جهان سومی با افکار تخمی سنتی بزنی بیرون دیگه تمومه . 

نمیدونم اینو باید به حساب به هم ریختگی دنیا گذاشت یا نظم در پی بی نظمی ، امّا دیگه بهم ثابت شده که دنیا این قدر میکشونتت این ور اون ور ، آدمای مختلف رو سر راهت قرار میده تا بهت بفهمونه که چه قدر تخمی فکر میکنی ، تا بالاخره نرمت کنه تا عضله هات رو یه کم شل تر کنی و ببینی که همیشه وقایع اون جوری که تو میخوای پیش نمیره ، تا قضاوت ها و ترسهات رو بذاری کنار  تا بفهمی که تمام ترسهات از اون نگاه تخمی که به زندگی داری و دست آخر اگر این پیامش رو بگیری که " ولکام تو دِ فولز کِلاب" یعنی تازه داری تاتی یاد میگیری و این خوبه ..

ماندن به چه قیمت؟ بازگشت به چه قیمت ؟

بعد از 7 ماه دوست دارم برگردم به هزار و یک دلیل ولی به هزار و یک دلیل میبینم بر گشتنم هم مشکلی را شاید حل نکنه...

رفتن یا موندن؟

یه چمدون گنده شده فقط مال کتابام ! تازه کلیشو فاکتور گرفتم. شاید نصف کتابها رو بارها خوندم. میدونم بعضیاشو اصلاً وقت نمیکنم بخونم. ولی بهم یه جور احساس امنیت جالبی میدن، بودنشون بهتر از نبودنشونه .

این سفر میتونه تو تصمیم نهایی من واسه اینکه کجا رو بیشتر ترجیح بدم کمک بزرگی باشه . با خیلیها صحبت کردم ، به بعضیها ایمیل زدم و نظرشون رو دربارۀ مهاجرت پرسیدم. هر کس واسه خودش دلیلی داشت واسه موندن یا رفتن . امّا میشه یه جورایی خلاصه و دسته بندیش کرد . ماهایی که اینوریم دوست داریم بریم اون ور و تجربه کنیم خیلی چیزایی که فقط وصفشو میشنویم . ولی خوب شنیدن کی بود مانند دیدن ! چیزی که من فهمیدم اینه که هر کس در برخورد با غرب بر اساس پیش زمینۀ فکری، تحصیلی ، خانوادگی حتماً تجربۀ متفاوتی داره و دلایل خاص خودش رو برای موندن و یا برگشتن .

۴ ساعت مونده به پرواز..

ادامه دارد..