بودن..

اینجا هستم . ایران ... فکر میکنم یه کمی بزرگتر شدم ، پوست انداختم . چرا بزرگ شدم؟ چون به ککم هم نمیگزه که کی چی و چه جوری فکر میکنه در مورد دنیای اطرافش و "من" . این برام خیلی ارزش داره . گاه گاهی دنبال اثبات چیزی هستم امآ نه به شدّت سابق . هنوز هم عصبانی میشم و خودمو میخورم اماّ نه ب حدّ مرگ ... خودمو و فرهنگی که توش بزرگ شدم رو زیر سوال میبرم ، دیگه چیزی برای افتخار کردن بهش ندارم و این یعنی آزادی و باز بودن ، امآ هنوز رو بعضی مسایل باز نشدم ، هنوز حساسم.. یه چیزایی تو خونمه و نا خود آگاه میزنه بیرون و منو به تعجّب وا میداره ..  ولی هنوز کلّه خرم ، این همون چیزی که زندگی رو برام هیجان آور و دوست داشتنی میکنه !!!

در باب افسردگی و مهاجرت

این مطلب ابدیت بهانه ای شد تا من هم اینجا هر چند برای یاد آوری به خودم چیزایی که به نظرم مهّم میاد رو بنویسم.

انصافاً این نوشتۀ جناب ابدیت خوب دسته بندی شده بود و علمی هم بود و نشون از تآمل خود نویسنده و درگیری ذهنیش با این مسآله داره . 

دربارۀ افسردگی به صورت علمی شاید وب سایت کم نباشه امّا اینکه بیایم راجع به این مساله و تجربیات شخصی که به درد بقیه هم بخوره بنویسیم من تو وبلاگها کم دیدم. این یک مساله ، مسالۀ بعد دربارۀ دانشجو بودن و مهاجرت به صورت دانشجویی که خوب راجع به این علما در وبلاگهای مختلف نظر دادند و پستهای بس طولانی نوشتند . یک تجربۀ مشترک در بین همشون هست و اون اینکه برای مهاجرت نمیشه نسخه پیچید و فرد به فرد فرق میکنه . خوب این درست ولی من فکر میکنم بیشتر ما ایرانیها تو فرهنگی بزرگ شدیم که ماها رو احساساتی بار میاره ، که خوب باز فرد به فرد درجه داره و فرق میکنه ، من نه جامعه شناسم نه روانشناس ، فقط دارم دیدگاه هام رو میگم .

امّا حالا اینا اصلاً چه ربطی به هم دارن ؟!!! خوب ببینید ، من زمانی که در ایران بودم اطرافیان به من میگفتند که تو آدم احساساتی نیستی و یا اگر هم هستی کم بروزش میدی و به خودت مسلطی و خوب این طور آدم ها نسبت به بقیه راحت تر مهاجرت میکنن و با دوری کنار میان یا حتی به من میگفتن تو که ککت هم نخواهد گزید ، حالا بماند که معیار این حرفاشون چی بود ! 

بعد از ترک ایران میتونم بگم که شاید 2 ماه اوّل آدم سرش گرمِ محیط جدیده با همۀ چیزای جدیدش امّا بعد از اون تازه و کم کم جای خالی افرادی که کنارتون بودن و حالا نیستن رو حس میکنید ، آدمهایی میان تو مخیلتون که شاید فقط یک یا دو بار دیده باشینشون و دورا دور میشناختیشون اما دوست داری تلفن رو برداری و بهشون زنگ بزنی ببینی دارن چی کار میکنن و فقط چند تا خاطرۀ کوچیک قدیمی زنده بشن ، صبح ها به یاد همین آدم ها بیدار میشی ، روزها یادشون میکنی و شبها میگی کاش فقط خوابشون رو ببینم ! برای من تمام بدی ها از بین رفت و فقط خوبی آدم ها و محیط به خاطرم موند ، نه که لحظات بد نداشتم که کدوم جوونی که بعد از انتخابات تو ایران بوده باشه و اون صحنه های آدم کشی و دیده باشه و از یادش بره ، اما خوب انگار بعد از ترک اونجا آدم وارد یه طونل از خود بی خود شدگی میفته !

و امّا توصیه به دانشجویانی که قصد ترک ایران رو دارند : به هر ترتیبی شده وارد کامییونیتی های مختلف بشید ، از رقص و آواز گرفته تا دوره های درسی و ورزشی  و موسیقی و کوهی و آبی ، یادتون باشه که درس مهمه اما اول ببینید چی شما رو زنده نگه میداره . مهارتهای ارتباطی خوب رو کسب کنید ، برای این اجتماعات و دوستانتون وقت بگذارید ، وقت برای درس خوندن همیشه هست امآ زمانی که با محیط نا آشنا هستید و آدم های زیادی رو نمیشناسید براش وقت بذارید چون وقتی روحیتون از دست بره دیگه درس هم نمیخونید ! این چس و فیس باری هایی که تو ایران داشتید که من با فلانی و فلانی یا با فلان گروه وفعالیت حال نمیکنم و اینا میخوان فقط وقت من رو بگیرن بریزید دور ، ترس هاتون رو کنار بگذارید،  باید یاد بگیرید چه طوری با همه ارتباط بگذارید و چه طوری از محیط استفاده کنید . 

فعلاً همین ..

ماندن به چه قیمت؟ بازگشت به چه قیمت ؟

بعد از 7 ماه دوست دارم برگردم به هزار و یک دلیل ولی به هزار و یک دلیل میبینم بر گشتنم هم مشکلی را شاید حل نکنه...

رفتن یا موندن؟

یه چمدون گنده شده فقط مال کتابام ! تازه کلیشو فاکتور گرفتم. شاید نصف کتابها رو بارها خوندم. میدونم بعضیاشو اصلاً وقت نمیکنم بخونم. ولی بهم یه جور احساس امنیت جالبی میدن، بودنشون بهتر از نبودنشونه .

این سفر میتونه تو تصمیم نهایی من واسه اینکه کجا رو بیشتر ترجیح بدم کمک بزرگی باشه . با خیلیها صحبت کردم ، به بعضیها ایمیل زدم و نظرشون رو دربارۀ مهاجرت پرسیدم. هر کس واسه خودش دلیلی داشت واسه موندن یا رفتن . امّا میشه یه جورایی خلاصه و دسته بندیش کرد . ماهایی که اینوریم دوست داریم بریم اون ور و تجربه کنیم خیلی چیزایی که فقط وصفشو میشنویم . ولی خوب شنیدن کی بود مانند دیدن ! چیزی که من فهمیدم اینه که هر کس در برخورد با غرب بر اساس پیش زمینۀ فکری، تحصیلی ، خانوادگی حتماً تجربۀ متفاوتی داره و دلایل خاص خودش رو برای موندن و یا برگشتن .

۴ ساعت مونده به پرواز..

ادامه دارد..