عدالت
امروز تو مترو یه دختری رو دیدم ، از این بیسکوییت کاکائوییها میفروخت. خیلی لاغر و رنگ پریده بود. داشت آلوچه رو با یه ولعِ خاصی میخورد. فهمیدم اون دستفروش آلوچه فروش یه دونه بهش داده. به زور میشد گفت پونزده سالشه. قبلاً هم دیده بودمش. همون لباسای رنگ و رو رفته تنشش بود. کلاً تو مترو خیلی از این فروشنده ها میبینم. خیلیاشون بچه به بقل دستفروشی میکنن. اما جالب اینه که خیلیاشون تپل مُپلن، لپاشونم از من گلی تره. با دیدن دستفروشای جور واجور کما بیش میتونم تشخیص بدم کی واقعاً محتاجه. دختره واقعاً از سوء تغذیه رنج میبرد. از تو کیفم یه دونه از این شکلاتای نانی خوشمزه ها در آوردم. از سرش فقط یه کم کنده بودم . مونده بودم بهش تعارف کنم یا نه. بهش گفتم این آلوچه رو میخوری بد تر ضعف میکنی. گفت دیگه چیزی گیرم نیومد بخورم. نکته رو داشتین؟؟؟!! گفتم بیسکوئیت کاکائویی میفروخت. شکلاتمو بهش دادم. تشکر کرد.. با چه ولعی میخورد.
بعضی وقتا به عدالت خدا شک میکنم. و به دنیایی که داریم توش زندگی میکنیم و خودمون ساختیمش. که سهم بعضیا از زندگی چیه؟؟