قر زدنهای من..
دردم میاد وقتی میبینم نود درصد آدمایی که میشناسم دور و برم رفتن اونور و من هنوز اینجا موندم. دردم میگیره وقتی میبینم همه تو فیس بوک رفتن واسه خودشون یه کلونی درست کردن و منم اینوایت نکردن و من میتونم ببینمشون که هیچ کدومشون ایران نیستن. دردم میگیره وقتی میبینم بعد از اون همه تلاشی که کردم وارد موسسه زبان بشم بعد از یک دوره مرخصی دوباره برگشتم و دارم همه چیز رو از اول شروع میکنم و تو کلاسا همش تپق میزنم و بعضیها فقط واسه اینکه پول کافی داشتن رفتن دارن انگلیس با یک خانواده انگلیسی زندگی میکنن و نصف زمانی که من برای یادگیری زبان گذاشتم دارن میذارن و بیشتر هم یاد میگیرن.
بدم میاد از اینکه این قدر قر میزنم و لوسم و دوست دارم همه خودشون بیان طرفم تا اینکه من برم طرفشون. بدم میاد از اینکه بابام بازنشست شده از صبح تا شب مثل آدمای مریض خوابه و دوست داره تو همه کارا هم فضولی کنه..
من دوست دارم محیط زندگیمو عوض کنم. دوست دارم برم یه جا که "ترس" وجود نداشته باشه، یه جا که حتی یک کلمه هم حرف نا امید کننده نباشه، جایی که شادی کنن، جایی که همه زنده هاش واقعاً زنده باشن، حرف بزنن ، برقصن، چشم و هم چشمی نباشه ، هیچ کسی قصه ای تو دلش نگه نداره و به محض ناراحت شدن بریزه بیرون و کسی هم قضاوتش نکنه...
آیا من همه اینارو باید از خودم شروع کنم؟؟