بعضی وقتا آدم با خودش فکر میکنه  "من؟؟؟" یک منِ با حسرت نه از این من هایی که از غرور میادها.وقتی دکتر بهم گفت افت شدید فشار خون داری و باید ورزش کنی پیش خودم فکر کردم منی که حتی یه ذره چربی اضافه نداشتم،  منی که تا یک سال پیش کوه رفتنای هر هفته ام قطع نمیشد، تو کلاس یوگا منظم ترین تمرینا مال من بود حالا دکتر باید بر گرده بهم بگه "چی کار کردی با خودت..." روم نمیشد بهش بگم از همه چیم زدم حتی از سلامتیم که بشم شاگرد اول دانشگاه ، از همه چیم زدم که بهترین تیچر زبان بشم.. و از همه چیم زدم که خیلی چیزا بشم.. حالا که به خیلی از اون آرزوهام رسیدم و بیشتر از توانم کار کردم از خودم میپرسم "به چه قیمت؟" ..

هنوزم تو متعادل کردن زندگیم میلنگم. نمیتونم چند تا کارو با هم جلو ببرم که همشون به نحو احسن انجام بشه. رو یکی که تمرکز میکنم اون یکی میلنگه.. من نامردم اگر رو این حس مدیریتم که به شدت قلمبه شده و جزو هزارتا استعدادهای نشکفتمه کار نکنم :)