در جا زدن
سه ساله احساس میکنم دارم هی در جا میزنم. دیشب در اثر یک اتفاق که مجبور شدم یک سری حرفهای نگفته و حرکات نکرده که درونم انباشته شده بود بریزم بیرون دقیقاً جلوی آدمی که باعث و بانی همه اون تجربه های تلخ شده بود برام امروز احساس آزادی بیشتری میکنم. یک سری حرفهایی که این چند سال گاه و بی گاه تو سرم هی میچرخید بیرون ریخته شد و جاش رو انرژیهای جدید و تازه گرفت.
حالا بعد از این تصمیم گرفتم فکرهای بدم را ننویسم فقط. بلکه یک جفت گوش گیر بیارم و تا میتونم چرندیاتی که درونمه بریزم بیرون. دوستِ عزیز میگه "عزیزم تو چرا این قدر همیشه تو فکری؟ چرا بعضی وقتها قیافت این قدر گرفته است!! انگار کلی حرف داریها. بیا به خودم بگو. من سعی میکنم مثل آنتی ویروس بشم این ویروسات رو اول حبسشون میکنم بعد بلافاصله دیلیت میکنم" . ولی خوب وقتی من که من باشم که همش سعی میکنم سیاست به خرج بدم و همه چیز رو که درونم میگذره به نزدیکترینهام نگم نتیجش این میشه که سه ساله دارم در جا میزنم. واقعاً نمیدونم کسایی که تو این وبلاگها این همه تجربیات عجیب و تلخ و جور وا جورشون را مینویسند فقط با نوشتن راحت میشن؟
خداییش من این یک جفت گوش را از کجا بیارم براش اراجیف ببافم تا دیگه تجربیات تلخم تکرار نشه؟