سفر میباید آدمی را..

واقعاً آدمیزاد خودشو هیچ جور نمیتونه بشناسه مگر در ارتباط با دیگران ! و مخصوصاً در مسافرتهای دسته جمعی از مُدل آُپن !! شمال این خاصیت را داره که آدم هر طرف سر میچرخونه غیر از زیبایی چیز دیگه ای نمیبینه.

تو راه خیلی قُر زدم که چرا اینا از "پنج صبح" آهنگ گذاشتن میرقصن؛ اما فرداش فهمیدم چه قدر انرژیم تخلیه شده. بعد افسوس خوردم چرا این قدر آدم نچسبی شده بودم و سعی میکردم خیلی قاطی جمع نشم مبادا به شخصیتم توهین بشه و من "کوچیک" بشم. خلاصه تا تونستم مامان بازی در آوردم. حالم بد میشه وقتی بهش فکر میکنم ! برام جالبه که چه طور با این سنم مثل آدمای ۵۰ ساله فکر میکنم و با ۴ نفر هم سنّ خودم نمیتونم بسازم و چه طوری طرز تفکر آدمای پیر را دارم و در عین حال مثل بچه ها فکر و عمل میکنم !

خلاصه اینکه این سفر از موقع برگشت به شدّت ذهنمو مشغول کرده؛ جوونی کن!