روزمره ها
1- جمعه دکتر میم دعوتم کرده بود برم خونش که هم سوغاتیشو بدم هم یه بهانه ای باشه واسه بازدید. از آخرین باری که خونش بودم همه چیز مرتب تر شده بود ، بس که همۀ آشناها قر زدن که بابا خونَت بیشتر شبیه کاروانسراست، من اما از به هم ریختگی اونجا خوشم میاد، هیچیش تو کشو یا کمد نیست، تمام کتاب ها پوسترها عکسای قدیمی یادداشتهاش لباساش ! همه بیرونِ چیزی واسه قایم کردن نداره. این بار همه چیز مرتب چیده شده بود روی میز ، کتاب ها بر اساس موضوع روی هم در چند ردیف چیده شده بود و من یک راست رفتم سرشون ، چند تاشون رو انتخاب کردم موقع رفتن با خودم ببرم از جمله " دِ وری بِست آو برتراند راسل" که کاغذاش دیگه زرد نیستند قهوه ای شدند بس که قدیمیه، یک رمان از گُلشیری و آخرین شماره مجله فیلم. وقتی خونش میرم تازه یادم میفته "احساس" داشتن یعنی چی ، مخصوصاً وقتی شعراش رو برام میخونه ، یادداشت کردم یه جا رو این یخ زدگیم بیشتر کار کنم.
2- هی میچرخم دور و برم همه جا رو مرتب میکنم ، میگم تموم که بشه میرم سر درسم بعد دیگه جایی نمیمونه واسه مرتب کردن میام سراغ کامپیوترم همه چیزشو به هم میریزم بعد مرتب میکنم ، اگه از اول به خودم راست بگم که حوصلۀ درس خوندن ندارم فعلاً این همه خودمو واسه مرتب کردن همه جا خسته نمیکنم و مثل یک دختر خوب میشینم یه فیلم خوب تماشا میکنم و این قدر هم خودمو واسه درس نخوندنام سرزنش نمیکنم. !
3- وقتی ورزش خونم میفته پایین تحملم کم میشه .
4- خواهرم امشب نیست اینجا. چه قدر همه چیز آروم و خوبه :)