بعد از من امّا..
بیشتر از بیست بار اومدم اینجا یا تو اون یکی وبلاگ نوشتم ، همه رو نصفه نصفه و جویده ول کردم به امید اینکه یه روز میام و تکمیلشون میکنم ، که احساسات و حرفای قلمبه شدم مثل قبلترها که نمیدونستم کجا بنویسم با کی بگم رو هوا نمونه..
حالا اما این دختر سر به هوا و همیشه عقب از کارهاش پشیمونه که چرا آخه این چیزارو دیگه عقب میندازه، حالا پشیمونه ، از مُردن ترسیده ، که اگه یه روزی تو همین جمع شدنا و اعتراضا یه چیزی بره تو اون قلبش که چه قدر براش زحمت کشید دو تا دونه بیشتر بزنه فشارش بره بالا که دیگه آقا دکتر با اخم و تَخم نگه تو واسه چی دوباره این قدر فشارت پایینِ دختر ! بعدشم من این کتابای نخونده رو چی کار کنم آخه؟ مگه میشه این کتابا و شعرا و خودنوشت ها رو نخوند و رفت؟ تازه میخواستم برم فرانسه هم یاد بگیرم با اینکه آلمانی رو بیشتر دوست میداشتم..دوستم میگه ای غُربتی!!اگه یه ذره ایمان داشته باشی به دنیای بعد از مرگ !!! میگن همه چی اونجا ادامه داره میتونی بقیه کلاساتو اونجا ادامه بدی داغ دکترا گرفتن به دلت نمونه، کتابایی هم که میخوای همونجا سفارش بده مجانی بهت میدن.. پای تلفن میخندیم..من میرم تو فکر -مثل همیشه- فکر میکنم چه آهنگایی گوش بدم حسرتشون به دلم نمونه .. باز دوست دارم از اون قدیمیا گوش بدم..همۀ خاطرات زنده بشه حتی اون تلخاش.. آرمسترانگ،آهنگ جوادیای تام جونز، آهنگ "آدما" مال گوگوش که همیشه دوس داشتم شاعرش بدونم کی بوده، شهیار قنبری، ایرج جنتی عطایی یا یکی دیگه؟! آهنگ بره و گرگ، آهنگ لالاییش، آهنگای داریوش هَمش...
میدونم خودم چه قد غُربتیم..