از درس خوندن زیاد و استرس رسیدم به گردش و عشق و حال. دیگه حاضر نیستم به اون نوع طرز فکرهای استرسی و منفی برگردم . هر چند گاهی ذهنم اون طوری میشه اما کوتاه مدته. بی خیالی به علاوه انجام کارهایی که واقعاً دوست داری انرژی بهت میده که اگه وسط جهنم هم که باشی باز یه راهی واسه خوش گذرونی پیدا میکنی. این همیشه زندگی بود که من آرزوش رو داشتم. وقتی به دوست عزیز گفتم که الان دیگه عذاب وجدان ندارم که چرا از برناممون عقب افتادم و ایمیل نزدن و توضیح تمام کارها و برنامه هام به تو برام راحت تره و با زبون بی زبونی گفتم که مثل سابق برام اهمیت نداره عصبانی نشد و به جاش گفت خوشحالیت رو با هیچ چیز دیگه ای عوض نکن ! و من باز موندم که این چه آدمی که دیوونه بازیهای من رو این قدر با آرامش تحمل میکنه و تا اونجایی که میتونه با من درگیر نمیشه !

یکی از لذتهای من شده ملاقات با آدمهایی که همیشه تو لیستم بودن واسه اینکه برم ببینمشون ولی هی بهونه میاوردم. یکی از اونها استاد "فرد-ین مهاجر ش-یروانی" نویسنده " خیام و عقاب ال-موت" . یکی از دوستانم ویراستار کتاب جدیدی که دارند مینویسند. من هم این افتخار رو دارم که موقع نگارش کتاب جدید اونجا باشم . مباحثی که استاد میکنه به شدت مورد علاقه منه. فلسفه و روانشناسی ! جلوش اصلن احساس خجالت نمیکنم و بی پروا نظراتم رو میگم ، این هم به خاطر خاکی بودن خوده استاده . هفته ای 2 بار میاد رستوران ملت ، چایی میخوریم بحث میکنیم ، کلی کتاب بهم معرفی کرده که برم بخونم، اکثرش مال ف-رویده. خیلی خوشحالم که دیدمشون.  تمام چیزهایی که میگه مباحثی هستند که چند وقتی بود ذهنم خیلی درگیرشون بود. حتماً بعضیاشو اینجا مینویسم.

یکی دیگه از لذتهام شده کاری که همیشه ازش تنفر داشتم "خرید" . دیگه هم مثل گذشته عذاب وجدان ندارم که بیشتر از جیبم خرید میکنم. اینم میدونم تا یه مدت سر گرمم میکنه. چیزی که برام جالبه دیدن دخترای هم سن خودم موقع خرید کردنه، با چه مهارتی عشوه میریزن تخفیف میگیرن ، ای ول ! ما که بلد نیستیم از این چیزا :)

بدنسازی هم تفریح دیگه ام شده. لا اقل صبح ها به هوای باشگاه رفتن از وسط پارک رد میشم ، کوه های پر برف رو میبینم که درختای پارک جلوش قد کشیدن ، فواره ها هم منظره رو زیباتر میکنه و هر دفعه میگم دوربین میارم عکس میندازم ولی اون روز کی بیاد نمیدونم !