چه قدر این منو به گذشته برد، گذشته ای که فکر میکردم باهاش کنار اومدم. نمیدونم آیا واقعاً باهاش کنار اومدم یا نه! دیگه نمیخوام بهش فکر کنم نمیخوام. به اندازۀ کافی بهش فکر کردم ، به اندازۀ کافی ضجه زدم ، دیگه بسته... برام جالبه کامنتهایی که پای این جور ویدیوها تو فیس بوک میبینم ؛ "چه قدر تاسف باره، اشکمون در اومد ، بمیرم برات اسباب بازی نداری" و از این شر و ورا یا اونایی که اون ور دنیان هیچ غلطی نمیکنن به جز اینکه ببینن و احیاناً نوستالژی بهشون دست بده چهار تا قطره اشکی بریزن و به حکومت فحش بدن و فوق فوقش واسه چهار نفر دیگه هم تعریف کنن و تو فیس بوک شیر کنن! اگه خیلی مردین دور و برتون کم نیستن این آدما . یه قدم رنجه کنین چند تا محله پایین تر حد اقل میتونین پای درد دلشون بشینین اینا احساس دلگرمی کنن که یه هموطنشون به فکرشونه ! ولی زهی خیال باطل .

من امّا احساس دلسوزی نکردم وقتی اینو دیدم. چون توش بزرگ شدم ! زحمت کشیدم ، خیلی ، اون زمانایی که داد میزدم خدا به دادم برسه یادم اومد . دوست ندارم یادش بیارم دوست ندارم ! برای هیچ کس هم تعریف نخواهم کرد ، میخواد اسمش فرار کردن باشه یا هر چیزه دیگه ای بازگو کردنش کاری نمیکنه جز یاد آوری.

فقط همین رو بگم که وقتی یه خانم تر رو تمیز و میبینین فکر نکنین که از اول تو پر قو بزرگ شده که من هر چی میکشم از این قضاوتهاست ! شاید زحمت کشیده ، غُصه خورده ، کار کرده ، با زندگی تا لب مرگ دست و پنجه نرم کرده ..