غیبتی طولانی
این مدتی که نیومدم و ننوشتم به خاطر یک دلیل ساده بود که خیلی واضح بود اماّ از اونجایی که من به همه چیز دقت میکنم به جز اون چیزی که دم دستِ و نزدیکه و هر بابا قوری میبینتش الّا من، شاید حتی حسش هم نکردم و اون این بود که با خودم قهر بودم ، اون این بود که فکر میکردم خوب حالا که من از اون مملکت زدم بیرون دیگه یه آدمه دیگه ای شدم ، غافل از اینکه این مرز ها ساختۀ خود بشره و این جدا بینی ها و تافتۀ جدا بافته ها محصول به اصطلاح فکریِ آدمِ تکنولوژی زدۀ امروزیه که به برکت فیس بوک و توییتر و جی میل و یاهو و هزار تا کوفت دیگه نمیتونه تو لحظۀ حال زندگی کنه، آدمهایی که ریدن به این دنیا و وای به حالت اگه از یه کشور جهان سومی با افکار تخمی سنتی بزنی بیرون دیگه تمومه .
نمیدونم اینو باید به حساب به هم ریختگی دنیا گذاشت یا نظم در پی بی نظمی ، امّا دیگه بهم ثابت شده که دنیا این قدر میکشونتت این ور اون ور ، آدمای مختلف رو سر راهت قرار میده تا بهت بفهمونه که چه قدر تخمی فکر میکنی ، تا بالاخره نرمت کنه تا عضله هات رو یه کم شل تر کنی و ببینی که همیشه وقایع اون جوری که تو میخوای پیش نمیره ، تا قضاوت ها و ترسهات رو بذاری کنار تا بفهمی که تمام ترسهات از اون نگاه تخمی که به زندگی داری و دست آخر اگر این پیامش رو بگیری که " ولکام تو دِ فولز کِلاب" یعنی تازه داری تاتی یاد میگیری و این خوبه ..