از دیشب همش بهش فکر میکردم، "مهرام دوری" معلمی که سه سال با حرفها ، منش و حرکاتش زندگی کردم. روی یک کتاب معمولاً چند ماهی وقت میگذاشتیم ، بحث میکردیم ، سوال میپرسیدیم و ازمون سوال میکرد.. خیلی از لحظه هاش هنوز یادم هست، با لباسای راحت سفید میشستیم و بیشتر موقع ها خوندن از من شروع میشد و ترجمه که همش ازش در میرفتم و سعی میکردم فقط مفهوم رو بگم.. من یه فنچ بیس ساله بودم اون موقع، کتابها رو برداشتم دوباره دارم میخونم.. یا اون موقع من خنگ بودم یا الآن خیلی با شعور شدم ، چون اصلاً الآن مفهوم همۀ اون کتابها برام عوض شده خیلی بیشتر لمسشون میکنم.. بالاخره هورمونها هم بی تاثیر نیستن .. دیگه اگه آدم قرار باشه همون جوری کم عقل و کم شعور باقی بمونه که دیگه هیچی !!! 

میدونستم برای پیدا کردن شماره تلفنش سراغ موبایلم نباید برم ، چون تا حالا چهل تا گوشی گم کردم و شماره ها به فاکِ فانی رفته .. رفتم سراغ کارتون های قدیمی، یه دفترچه تلفن پیدا کردم.. جلد سبز سیمی، مطمین نبودم شمارشو اون تو نوشته بودم یا نه ، میم و بله اونجا بود با آدرسش، یه دوری توی دفترچه زدم... چه اسمایی..،  باید به همشون زنگ بزنم، چه خاطراتی اومد از جلوم رد شد، همه مالِ هفت هشت سالِ پیش، ولی چه قدر دیر گذشت، انگار همش مالِ بیس سالِ پیش ،

چه خوب شد شد که شماره ها رو تو دفترچه نوشتم ، و توی هارد و مموری و از این کوفت و زهر مارها "سِیو" نکردم..حتّی چند صفحه اسم کتابایی بود که دوست داشتم وقتی به بلاد کفر میرم و یا کسی از بلاد کفر داره میاد این ور برام اوریجینالشو ور داره بیاره... بعد منِ خنگ همش فک میکردم لیست این کتابا رو کدوم گوری گذاشتم.. 

آدمهایی هستند الآن که تعدادشون از انگشتهای دستم بیشتر نیست و این آدم ها زندگی رو برای من قشنگ کردند، بعضی هاشون رو دیدم و عدّه ای رو نه... این اینترنت لعنتی، تعداد انگشت شماری وبلاگ زندگی منو عوض کردند، دونستن اینکه این آدم ها هستند و به طرز خوشایندی همه چیز رو زیر سوال میبرند و فقط نوشخوار نمیکنند و به دنبال جلب توجّه کسی نیستند زندگی رو برام شیرین میکنه..

حالا لعنت به تکنولوژی یا ...؟!

باید برم مهرام رو ببینم..